گلهای صحرایی

خاطرات زندگی

"رابرت داينس زو"  قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده و موفق شد مبلغ زیادی پول ببرد. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد، تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر به او کمک نکند، کودکش از دست خواهد رفت.

قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد .

هفته بعد، یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم. آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ .حتي ازدواج هم نكرده است.دوست من تو كلك خورده اي.

رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا رو شکر، پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده، اینکه خیلی عالیه !!!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:52  توسط شهاب  | 

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز می فروشند (Everything Under a Roof) در ایالت کالیفرنیا رفت.

مدیر فروشگاه به او گفت : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟

پسر پاسخ داد که یک مشتری

مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟ بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟

پسر گفت: 134,999.50 دلار

مدیر تقریبا فریاد کشید : 134,999.50 دلار .....؟

مگه چی فروختی ؟

پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری ؟ گفت : خلیج پشتی

من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک

من هم یک بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم که او هم خرید

مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟

پسر به آرامی گفت : نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم

بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد !
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:54  توسط شهاب  | 

مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"
ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي کپور و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"
جواب زن خيلي جالب بود.
زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:59  توسط شهاب  | 

آسمان می بارد

بوی غم می آید

پیکری سرد و نحیف روی دستان غریب

دگر از برف بدم می آید

آسمان می بارد

مادرم ای گل من تو ز پیمان شکنی هیچ نمی دانستی

رفتی در گوشه ای از بی کسی و تنهایی؟

جایگاهی در باد؟

دگر از خاک بدم می آید

مرغ خوش نغمه ببخشم اگرت بد بودم

از زمستان به خدا بیزارم

گله دارم مادر

هستی ام سوخت ز هجران تو ای یار قدیم

دگر از خویش بدم می آید

نرمی پلک قشنگت زیر انگشتانم

قامت کوچک تو  سردی تیره خاک غربت تلخ وداع

باغبان گل حسرت

عطر ارکیده ز باغ بدنت می آید

گل گلزار غریب

آسمان می بارد

دگر از سنگ بدم می آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:59  توسط شهاب  | 

روز پنج شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ در هنگام اذان مغرب مادر عزیزم همچون پرنده ای سبکبال به سوی معبود پرواز کرد.

مادر عزیزم:

بی تو گلشن چو زندونه به چشمم       گلستون  آذرستونه  به چشمم

بی  تو   آرام    و عمر  و   زندگانیم        همه خواب پریشونه به چشمم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:12  توسط شهاب  | 

خدای مهربون امیدوارم همه بیمارها رو شفا بده.یه مادر مهربون دارم که چند وقته به بیماری آلزایمر مبتلاست.چند وقت پیش به یادش یه شعر گونه ای گفتم که دوست دارم اینجا بنویسم.بازم بیایید  برای شفای عاجل همه بیمارها دعا کنیم.

ای مادر غمگین چه کنم چاره به حالت                    فرزند  فدای رمق  و  حال   خرابت

گویی تو سخن  لیک نگویی  ز درونت                    کز درد گران گشت بدینگونه کلامت

چندیست طعامی ندهد مزه به کامم                  زان روز که شد خون جگر قوت و طعامت

دیگر نروی  روضه همسایه    عزیزم؟                      ای  مظهر آسودگی  و رنج و  نجابت

برخیز گشا عقده دل ای گل خوشبو                     برگیر    ز نو رایحه  عطر   و      طراوت

برگو که چرا باغچه ات خشک و خزان شد؟              از برگ خزان زرد شده حوض حیاطت

چادر به سرت کن بنشین   بر در خانه                   تا بوسه زنم از دل و جان بر سر و پایت

بغضم بفشارد  به گلو    مادر    خوبم                         ای من به فدای بدن خرد و هلاکت

خوب است نداری خبر از   داغ  برادر                        غمخوار تویی خواهر  پر شور و حرارت

ای  راهنمای همه   در نزد    طبیبان                          برگو به کدامین   روم از بهر طبابت

مادر نظری   کن بنگر    بر   رخ زردم                             تا چند کشم ناله ز احوال شبانت

یا رب مددی کن      دل رنجیده ما را                            باشم به دعا درگه تو بهر شفایت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:20  توسط شهاب  |